نوشته شده توسط نینا در ساعت 8 بعد از ظهر | لینک ثابت |
درباره وبلاگ
سلام به بلاگ خودتون خوش امدید
سرنوشت بدیه اول جاتو ازم گرفت صبح فردا شد دیدم رد پاتو ازم گرفت تا می خواستم به چشمای روشنت نگا کنم مال دیگری شدی و چشاتو ازم گرفت تو رو جادو کرد یکی با یه چیزی مثل طلسم اثرش زیاد بود و خنده هاتو ازم گرفت تو با من حرف می زدی نگات یه جای دیگه بود خدا لعنتش کنه ، اون ، نگاتو ازم گرفت